مجموعه زندگی

کتاب هری پاتر و فرزند نفرین شده: قسمت دوم

هری پاتر و فرزند نفرین شدههمانطور که وعده داده بودیم، هر هفته آخرین کتاب از مجموعه هری پاتر را با نام هری پاتر و فرزند نفرین شده در سایت مجموعه زندگی شروع کرده‌ایم. هر چهارشنبه می‌توانید با مراجعه به صفحه اختصاصی (LifeCollection.ir/HPCC) محتوای جدید کتاب را مطالعه کنید. این صفحه در حال تکمیل بوده و پس از انتشار چند قسمت فعال می‌شود. کتاب هری پاتر و فرزند نفرین شده نوشته جی‌کی رولینگ بوده و این نسخه نمایشنامه آن کتاب است که به صورت اختصاصی توسط امیر فولادی برای سایت مجموعه زندگی ترجمه شده است.

هری پاتر و فرزند نفرین شده دارای دو بخش اصلی است. بخش اول شامل اجرای اول و دوم و بخش دوم شامل اجرای سوم و چهارم است. ترجمه از ابتدای کتاب شروع شده و هر هفته تکمیل می‌شود. اجرای اول کتاب ۱۹ سکانس داشته که در اولین قسمت منتشر شده در سایت می‌توانید ۴ سکانس را به صورت کامل مطالعه کنید. همچنین توصیه می‌شود برای مطالعه از نسخه دسکتاپ سایت استفاده کنید و با موبایل مطالعه نکنید. همچنین جهت سهولت بیشتر شما کاربران در انتهای هر مطلب فایل پی‌دی‌اف مخصوص هر بخش قرار داده شده تا جهت مطالعه به صورت آفلاین بتوانید از آن استفاده کنید. بعد از اتمام تمامی قسمت‌ها فایل نهایی کتاب نیز منتشر خواهد شد.

عنوان اصلی کتاب: هری پاتر و فرزند نفرین شده (Harry Potter and the Cursed Child)

نویسندگان: جی‌کی رولینگ و جک تورن

مترجم: امیر فولادی

ویراستار: امیر فولادی

ناشر: مجموعه زندگی دیجیتال

هرماینی با یک بسته از برگه‌ها در دفتر به هم ریخته‌ی هری می‌نشیند.او به آرامی شروع به مرتب کردن می‌کند. هری شتاب‌زده وارد می‌شود. او زخمی بر صورت دارد که خونریزی می‌کند.

هرماینی: چطور پیش رفت؟

هری: حقیقت دارد.

هرماینی: تئودر نات؟

هری: تحت نظر است.

هرماینی: و زمان برگردان چی؟

(هری زمان برگردان را نشان می‌دهد، زمان برگردان به شکل جذابی برق می‌زند)

هرماینی: آیا این اصل است؟ کار می‌کند؟ این زمان را به عقب تر هم برمی‌گرداند یا فقط یک ساعت می‌تواند این کار را انجام دهد؟

هری: ما هنوز هیچ چیزی نمی‌دانیم. می‌خواستم آنجا امتحان کنم ولی کار منطقی به نظر نمی‌رسید.

هرماینی: بسیار‌خوب، الان در دست ماست.

هری: آیا تو مطمئنی که می‌خواهی نگه‌اش داری؟

هرماینی: فکر کنم که ما چاره‌ی دیگری نداریم، نگاهش کن این کاملا با زمان برگردانی که من داشتم متفاوت است.

هری(با سردی گفت): ظاهرا جادوگری از زمانی که ما کودک بودیم پیشرفت کرده است.

هرماینی: داری خونریزی میکنی.

(هری صورتش را در آینه نگاه می‌کند.با ردایش روی زخم میزند)

هرماینی: نگران نباش محو می‌شود

هری(با یک نیشخند): هرماینی در دفتر من چه‌کار داری؟

هرماینی: من از شنیدن در‌باره‌ی تئودر نات نگران شدم، فکر کردم که تو همه‌ی کارای اداری رو انجام داده بودی.

هری: معلوم شد که هنوز نتوانستم انجام بدم.

هرماینی: معلوم است که انجام ندادی، هری چطور میشود در این هرج و مرج کار کرد اصلا؟

(هری چوب خودش را تکان می‌دهد و برگه‌ها به حالتی مرتب جمع می‌شوند)

هری: دیگر به هم ریخته نیست.

هرماینی: ولی هنوز این ها را دست کم می‌گیری، چیز‌های شگفت‌انگیز زیادی اینجا وجود دارد از ترول هایی که سواری می‌کنند بر کوه‌ها، غول‌هایی که بر کمرهایشان تتو‌های بال‌دار دارند، گرگینه‌هایی که کلا به زیرزمین رفتن و …

هری: عالیه پس، بزن از اینجا بریم، یک تیم باید جمع کنیم.

هرماینی: هری، درک می‌‎کنم این کار برای تو هیجان انگیز نیست.

هری: برای تو است.

هرماینی: من با کارهای خودم سرگرم هستم، اینجا آدم‌ها و هیولا‌هایی هستن که در کنار ولدمورت جنگیده‌اند در جنگ بزرگ جادوگران، همچنین متحدان تاریکی هنوز وجود دارند

این مشکلات علاوه بر مشکل تئودر نات هنوز وجود دارند، ولی اگر رئیس قانون‌های جادوگری هنوز از این پوشه‌‌ها باخبر نشده است….

هری: ولی نیازی نیست که من بخوانمش، من بیرون از همه‌چیز بر دارم، خودم شایعات در مورد نات را شنیدم و در مورد آن کارهایی انجام می‌دهم. واقعا لازم نیست به من یادآوری کنی.

(هرماینی به هری نگاه می‌کنه)

هرماینی: آب نبات دوست داری؟ به ران نگو.

هری: بحث را عوض نکن.

هرماینی: من که دوست دارم.

هری: نمی‌توانم فعلا بخورم، الان رژیمم، میدونی که این شرینی‌ها اعتیاد ‌آورند آره؟

هرماینی: چی می‌توانم بگم؟ پدر و مادرم دندان‌پزشک بودن، به این کار عادت کردم، چهل سالگی یکم واسه ترک کردن دیر است… هری تو کار فوق‌العاده‌ای انجام دادی، قطعا لازم نیست که به تو یاد‌آوری کنم، من فقط از تو می‌خوام که یک نگاهی با کاغذ ها بی‌اندازی، این را یک تلنگر از طرف وزارتخانه‌ی جادو بدان…

(هری سرش را تکان می‌دهد و حرف‌های هرماینی را قبول‌ می‌کند)

هرماینی: جینی چطوره ؟

هری: معلوم شد همان‌اندازه که شوهر خوبی هستم در کار‌های اداری هم خوبم، رز و هیوگو خوب هستند؟

هرماینی(با یک پوزخند): میدونی هری، ران میگه که من بیشتر منشی‌ام اتل را بیشتر او میبینم، به نظرت یک روزی میرسه که باید بین والدین نمونه یا کارمند نمونه یک کدام را انتخاب کنیم. هری از وقت استراحتی که داری فعلا لذت ببر و بعد برگرد یا یک دید تازه به این پرونده و مسائل نگاه کن.

هری: هرماینی تو واقعا فکر میکنی این مسائل معنی خاصی دارند؟

هرماینی(با لبخند): می‌تواند داشته باشد، و اگر معنی خاصی داشته باشد، یک راهی برای حل کردنش پیدا می‌کنیم همیشه اینجوری بوده.

(با لبخند هرماینی یک آبنبات دیگر در دهن خود میگذارد و دفتر هری را ترک می‌کند، هری وسایل خود را جمع می‌کند و از دفتر بیرون می‌آید سپس به سمت راهرو میرود، سنگینی مسئولیتی که دارد را حس می‌کند)

او پیاده‌روی می‌کند به سمت باجه تلفن و شماره ۶۲۴۴۲ را شماره گیری می‌کند.

باجه تلفن: خداحافظ هری پاتر.

او از وزارت جادو خارج می‌شود.

آلبوس نمی‌تواند بخوابد. او بالای پله‌ها نشسته است. او صدای طبقه‌ی پایین را می‌شنود. صدای هری شنیده می‌شود قبل از اینکه او را ببینیم. یک مرد سن بالا بر روی ویلچر نشسته است. آموس دیگوری

هری: آموس، من درک می‌کنم، واقعا میگم ولی من فقط در خانه هستم…

آموس: من تلاشم را کردم در وزارت خانه وقت ملاقات بگیرم ولی آنها می‌گویند “آه دیگوری وقت ملاقات هست اما برای دو ماه دیگر” من خیلی صبر کرده‌ام.

هری: آموس تو وسط شب به خانه‌ی من می‌آیی، آن هم وقتی بچه‌هایم دارند برای سال تحصیلی جدید آماده می‌شوند، این درست نیست.

آموس: هری من دوماه صبر کردم ولی یک جغد به من رسید که در نامه نوشته بود که هری پاتر قرار ملاقات را کنسل کرده است برای کاری ضروری، وقت ملاقات بعدی شما دوماه دیگر است و این قضیه دوباره و دوباره تکرار می‌شود. هری تو من را پس می‌زنی.

هری: نه آموس من اینکار را نمی‌کنم، فقط نگرانم. به دلیل وظیفه‌ای که به عنوان رئیس نیروی اجرایی جادو به من داده شده احساس مسئولیت می‌کنم. همین.

آموس: چیزهای زیادی است که تو برایشان مسئولیت داری هری.

هری: منظورت چیه؟

آموس: پسرم سدریک را به خاطر داری؟

هری(به یادآوری او هری را ناراحت می‌کند): آره، او را به خاطر دارم، متاسفم برای فقدان…

آموس: ولدمورت تو را می‌خواست هری نه پسر من را این را تو به من گفتی. او گفت که اضافی را بکش، هری آیا پسر من اضافی بود؟

هری: آقای دیگوری همانطور که میدانی، من تلاش شما را برای زنده نگه داشتن خاطرات او محترم میدانم ولی…

آموس: خاطرات او! من احتیاجی به این کار ندارم. نه دیگر، من یک پیرمردم، یک پیرمرد در حال مردن، من اینجام که فقط یک چیز از تو بخوام، التماس میکنم که کمکم کنی او را برگردانم.

هری: او را برگردانم؟ آموس، این نشدنی است.

آموس: هری تو رئیس هستی، زمان برگردان در دستان وزارتخانه است.

هری: آموس تمام زمان برگردان‌ها از بین رفته‌اند.

آموس: دلیلی که من را به اینجا آورده است این که یک شایعه را شنیدم، یک شایعه قوی و این است که وزارتخانه در طی بازرسی از تئودر نات یک زمان برگردان پیدا کرده است. هری لطفا اجازه بده پسرم را برگردانم.

(با یک وقفه‌ی طولانی هری صبر‌می‌کند، هضم این موضوع برای او سخت است، آموس به او نزدیک می‌شود درحالی که گوش می‌دهد)

هری: آموس، بازی کردن با زمان؟ میدانی که نمی‌توانیم آنرا انجام بدهیم.

آموس: چند پسر مردند تا یک پسر زنده بماند؟ من از تو می‌خواهم که یکی از آنها را نجات بدهی.

(این حرف هری را ناراحت می‌کند، چهره‌اش درهم ‌میرود)

هری: هر چیزی که در مورد تئودر نات شنیدی آموس، خیالی است، متاسفم.

دلف: سلام.

(آلبوس به اندازه دلف شوک می‌‎شود. یک زن مصمم بیست و خورده‌ای ساله نمایان می‌شود، از میان پله ها به او نگاه می‌کنند)

دلف: آه ببخشید نمی‌خواستم بترسی. من عادت دارم اینجا بشینم و به حرف‌ها گوش بدهم. منتظر کوچکترین حرف جالبی می‌مانم.

آلبوس: شما کی هستی؟ چون اینجا خانه‌ی من است.

دلف: من یک دزدم صد درصد. من اینجام تا هرچیزی که تو داری را بدزدم، سریع چوبت و طلاها و شکلات‌های قورباغه‌ایی را بده.(اول عصبانی می‌شود و سپس می‌خندد) در ضمن من دلفینی دیگوری هستم.(از پله بالا میرود و یک دست را بیرون می‌آورد.)دلفی. من مواظب آموس هستم. حداقل تلاشم را کردم که باشم(با دست آموس را نشان می‌دهد). تو کی هستی؟

آلبوس(با چهره‌ای ناراحت): آلبوس.

دلفی: آها! آلبوس پاتر! پس هری پدر تو است؟ این یکم شگفت‌انگیز مگر نه؟

آلبوس: در واقع نه.

دلفی: آه. فکر کنم دوباره دخالت کردم؟ فکر کنم این چیزی است که در مدرسه در مورد من می‌گویند. دلفینی دیگوری نمی‌تواند سرش در کار خودش باشد.

آلبوس: اون ها نیز به من همه چیز می‌گویند.

(دلفی با دقت به او نگاه می‌کند)

آموس: دلفی.

دلفی شروع به رفتن می‌کند و سپس صبر می‌کند، به آلبوس لبخندی می‌زند.

دلفی: این دست ما نیست که پدر و مادرمان کی باشند. آموس…او فقط بیمار من نیست، او عموی من است. این یکی از دلایلی است که این کار را در فلگلی(شهری کوچک) قبول کردم.

ولی او این کار را برای من سخت کرده است. سخت اسب با کسی زندگی کنی که در گذشته مانده است.

آموس: دلفی!

آلبوس: فلگلی ؟

دلفی: خانه‌ی آزوالد برای جادوگران و ساحره‌های پیر است به ما سری بزن گاهی اوقات، اگر دوست داشتی.

آموس: دلفی!

(دلفی لبخندی می‌زند و سپس حرکت می‌کند به پایین پله‌ها، وارد اتاقی می‌شود که آموس و هری در آن وجود دارند. آلبوس او را تماشا می‌کند

دلفی: بله، عمو؟

آموس: با هری پاتر که زمانی آدم بزرگی بود آشنا شو، الان یک رئیس خشک وزارتخانه شده است. من شما را با آرامشی که دارید تنها میگذارم. البته اگر شما اسمش را آرامش می‌گذارید. دلفی، ویلچر…

دلفی: الان عمو.

(آموس از اتاق بیرون می‌رود،هری همچنین با ناراحتی بیرون می‌آید. آلبوس به دقت فکر می‌کند.)

آلبوس در حالی که توجهی به محیط اطرافش ندارد بر روی تختش نشسته است. هنوز اتفاقاتی که افتاده‌است را قبول ندارد. یک صدای بلند از جیمز شنیده می‌شود

جینی: جیمز، خواهشا، موهایت را ول کن و اتاقت را مرتب کن.

جیمز: چطور می‌توانم بی‌خیال باشم؟ صورتی شده است، فکر کنم باید از شنل نامرئی‌ام استفاده کنم.

جینی: به خاطر این مسائل پدرت این شنل را به تو نداده است.

لیلی: کی کتاب درس معجون‌هایم را دیده؟

جینی: لیلی پاتر، فکر نکن که می‌توانی این لباس‌ها را برای مدرسه بپوشی.

(لیلی در اتاق آلبوس ظاهر می‌شود در حالی که لباس بال‌داری که بال بال می‌‌زند پوشیده است)

لیلی: من عاشقم این لباس بال بالیم هستم.

(او از اتاق خارج می‌شود درحالی که هری وارد می‌شود، او به داخل نگاه می‌کند)

هری: سلام.

( یک سکوت زشت بین آنها حاکم می‌شود، جینی سر میرسد و می‌داند اوضاع از چه قرار است، او لحظه‌ای صبر می‌کند)

هری: فقط میخواستم این هدیه، هدیه‌های قبل از رفتن به هاگوارتز را از طرف ران به تو بدهم.

آلبوس: خیلی خب، من معجون‌ها را دوست دارم.

هری: فکر کنم این یک جک از طرف ران باشد، اون از شانه‌ی جیمز که موهایش صورتی شد و آن لباس لیلی که فکر کنم او لباسش را دوست دارد، ران است دیگر او را که می‌شناسی؟

(او معجون عشق آلبوس را کنار تختش می‌گذارد)

هری: من هم این را برای تو آوردم.

( او یک پتوی قدیمی را بیرون می‌آورد، جینی به پتو نگاه می‌کند و می‌فهمد که هری چه قصدی دارد و سپس به آرامی می‌رود.)

آلبوس: یک پتوی قدیمی؟

هری: من با خودم فکر کردم امسال باید این هدیه را به تو بدهم. جیمز که با شنلی که به او دادم سرگرم است و لیلی که با آن بال‌ها ذوق زده است ولی تو، تو چهارده ساله شدی، آلبوس من می‌خواستم یک چیزی به تو بدهم که معنی دار باشد و این پتو ارزشمند است، این همان پتویی است که پدر و مادرم من را در آن پیچیدند و به خانواده‌ی دورسلی دادند. این پتو در دست عمه‌ی بزرگ دادلی بود، بعد از مرگ او، دادلی این را در وسایل او پیدا کرد و برای من فرستاد. این پتو برای من شانس آورد وقتی که لمسش می‌کردم.

آلبوس: می‌خوای که نگهش دارم؟ خیلی خب. بگذار امیدوار باشیم که خوش‌شانسی برگردد، واقعا نیاز دارم به شانس.

(او پتو را لمس می‌کند)

ولی تو باید نگهش داری.

هری: من فکر کنم که پتونیا به یک دلیل خاص این پتو را برای من نگه داشته ‌است. و الان این به تو می‌رسد، من مادرم را نشناختم ولی فکر کنم او هم دوست داشت که تو این را داشته باشی یا شاید در جشن هالووین تو را پیدا کردم و توانستیم با هم باشیم در شبی که پدر و مادر من فوت کردند.

آلبوس: پدر، من خیلی وسیله برای جمع کردن و تو هم رئیس وزارتخانه هستی قطعا کارهای زیادی برای انجام داری، پس…

هری: آلبوس من میخواهم که تو این را داشته باشی.

آلبوس: و چی‌کار باش انجام بدهم؟ بال‌های لیلی منطقی است، همینطور شنل جیمز ولی این، این چی؟

(هری که دلش شکسته است، به پسرش نگاه می‌کند و افسوس می‌خورد که نمی‌تواند دل او را به‌دست بیاورد.)

هری: کمک برای جمع کردن وسایل لازم داری؟ جمع کردن همیشه این‌کار را دوست داشتم، وقتی که در جنوبی ترین بخش لندن زندگی می‌کردم و می‌خواستم برگردم به هاگوارتز، می‌دوانم خوشت نمی‌‌آید ولی…

آلبوس: تو فقط این کار را دوست داری، بهترین جای دنیاست این را خودم می‌دانم.

هری یتیم، مورد زورگویی قرار گرفته توسط عمو و عمه‌اش دورسلی….

هری: لطفا آلبوس، میشه فقط…؟

آلبوس: مورد آزار روحی قرار گرفته توسط پسر‌عمویش، دادلی، نجات پیداکرده توسط هاگوارتز، پدر من همه‌ی این مضخرفات را می‌دانم.

هری: من اینجوری تو را بزرگ نکرده‌ام، آلبوس پاتر.

آلبوس: یک فقیر بدبخت که آمد و همه‌ی ما را نجات داد، پس میشه از طرف تمام جادوگران این را بگویم، ممنون واسه‌ی تمام قهرمان بازی‌های شما. میشه الان برای شما تعظیم کنیم؟

هری: آلبوس، میدانی که این کار را برای تشکر‌کردن انجام نداده‌ام.

آلبوس: ولی الان من خیلی این را احساس می‌کنم، فکر کنم به خاطرهمین است که این پتوی کهنه را هدیه گرفتم؟

هری: پتوی کهنه؟

آلبوس: پدر تو چی فکر کردی؟ الان همدیگر را بغل می‌کنیم؟ و من میگم که همیشه دوستت خواهم داشت. چی؟ چی؟

هری(بالاخره از کوره در می‌رود): میدانی چیه؟ دیگر برای من بس است، دیگر مسئول ناراحتی‌های تو نیستم، حداقل تو یک پدر داری، پدری که من نداشتم؟

آلبوس: و تو فکر میکنی که این شانس است؟

هری: تو آرزو می‌کنی که من مرده باشم؟

آلبوس: نه، فقط نمی‌خواهم پدرم تو باشی.

هری(عصبانی شده است): من هم آرزو می‌کردم که کاش پسرم نبودی.

یک سکوت حاکم ‌می‌شود، آلبوس سری تکان می‌دهد، هری متوجه حرفش می‌شود.

هری: آلبوس منظورم این نبود.

آلبوس: چرا، همین بود.

هری: آلبوس، تو فقط بلدی چطور من را عصبانی کنی.

آلبوس: پدر تو منظورت را رساندی. در واقعا من تو را مقصر نمی‌دانم.

(یک سکوت وحشتناک حاکم می‌شود)

آلبوس: پدر تنهایم بگذار.

هری: آلبوس، لطفا.

(آلبوس پتو را سمت معجون ران پرتاب می‌کند، معجون روی پتو می‌ریزد، یک دودی بلند می‌شود. آلبوس از اتاق بیرون می‌رود و هری به دنبال او می‌رود)

آلبوس: نه شانس میخواهم نه عشق.

هری: آلبوس لطفا، آلبوس.



این کتاب به صورت کاملا رایگان در سایت مجموعه زندگی ترجمه و منتشر شده است و هرگونه استفاده غیر مجاز ویا کپی برداری از جز یا کل محتوا بدون اجازه کتبی از نویسنده و ناشر آن (بخش دیجیتال مجموعه زندگی) پیگرد قانونی خواهد داشت. لطفا با به اشتراک گذاری این صفحه و فایل پی‌دی‌اف از ما حمایت کنید. همچنین جهت اطلاع از بروزرسانی‌های سایت لطفا عضو کانال تلگرام مجموعه زندگی شوید.

فیسبوک توییتر گوگل + لینکداین تلگرام واتس اپ کلوب

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *