مجموعه زندگی

نقد سریال آینه سیاه (Black Mirror) فصل چهارم، قسمت ششم

به قسمت پایانی فصل چهار سریال آینه سیاه رسیدیم. این اپیزود که موزه سیاه نام دارد، نقدی است بر خود این سریال که در ادامه به صورت کامل آن را در سایت مجموعه زندگی بررسی خواهیم کرد.

توجه! سری مقالات نقد و بررسی اپیزودیک سریال‌ها تنها برای آن دسته از کاربران نگارش می‌شود که قسمت مربوطه را به صورت کامل تماشا کرده باشند. در این مقالات به بررسی داستان و تمامی جوانب سریال خواهیم پرداخت و طبیعتا بسیاری یا در اصل تمامی محتوا آن قسمت لو می‌رود. همچنین لازم به ذکر است که سریال آینه سیاه یک آنتالوژی است، یعنی قسمت های این سریال از لحاظ داستانی هیچ ربطی به هم نداشته و ادامه و تکمیل کننده یک‌دیگر نیستند.

اولین سرنخ برای اینکه متوجه شویم خود این اپیزود، نقدی بر کل سریال آینه سیاه بوده است را می‌توان از نام این اپیزود بدست آورد. موزه سیاه و نام سریال که آینه سیاه است شباهت با یک دیگر داشته که گویا منظور چارلی بروکر (خالق و نویسنده سریال) دقیقا خود داستان‌هایش است. هر چه در داستان فیلم جلوتر می‌رویم به خود موزه می‌رسیم شاهد تصاویری هستیم که برای طرفداران این مجموعه بسیار هیجان‌انگیز است. دومین سرنخ ابزار و وسایل درون موزه است که دقیقا همان تکنولوژی و یا ابزار‌هایی است که به وسیله آنها در اپیزود‌های قبلی شاهد جنایت بوده‌ایم. موزه‌ای که در ایپزود نهایی فصل چهارم مشاهده می‌کنیم نمایشی از تمامی ابزاری است که در قسمت‌های قبلی دیده بودیم و دیگر بهتر از نمی‌شود که این موزه خود سریال آینه سیاه است. همانند بسیاری از اپیزود‌های این فصل باز هم در اولین سکانس شخصیت موردنظر ما سوار بر اتومبیلی در حال حرکت در جاده‌های خالی و خلوت است. محیط اولیه سریال، یک نمایی از دنیای عقب‌تر از زمان ما را نشان می‌دهد و در بهترین حالت گویا در زمان حال جریان دارد. این بار شاهد داستانی پیرامون تنها دو شخصیت در قالب اصلی سریال هستیم. نیش دختر جوانی است که گویا راهی یک ماجراجویی شده است و درست زمانی که منتظر است ماشینش شارژ شود، پا به مکانی مخوف به نام موزه سیاه می‌گذارد. خب در اولین سکانس‌هایی این اپیزود به ارتباط آن با کل سریال آینه سیاه می‌پردازیم. در واقع نیش همان ما تماشاگران این سریال هستیم که برای دیدن آینه سیاه وارد یک دنیای ترسناک شده‌ایم و نکته جالب‌تری در مورد شارژ شدن ماشین هم باید گفت که بهتر است برای جمع بندی در قسمت آخر مطرح شود. صاحب این موزه شخصی به نام هنیس است که بر طبق گفته‌های او قبلا این موزه یک مکان پربازدید بوده است.

موزه سیاه یک موزه در مورد جرم و جنایت است که همه‌چیز تقریبا در آن یافت می‌شود. وسایلی که برای بازدید در نظر گرفته شده است دقیقا همام ابزار و وسایلی هستند که در قسمت‌های گذشته با آن‌ها روبرو شده بودیم. موزه سیاه مجموعه‌ای از اتفاقات و جنایت‌هایی است که توسط سریال آینه‌ سیاه طراحی و ساخته شده است پس در اولین نما‌ها می‌توانیم مطمئن شویم که بله، موزه سیاه نمایش از خود سریال آینه سیاه است. نیش کم‌کم به ابزار‌ها نزدیک شده و قصد دارد هر یک را مشاهده واستان آن را بشوند و اینجاست که کار هینس به عنوان راوی شروع می‌شود و دقیقا کاری را نیش می‌کند که نویسنده سریال یعنی چارلی بروکر در قسمت‌‌های قبل با ما کرده بود. ما سرتا پا به داستان‌های ترسناک چارلی بروکر گوش داده و آن را تماشا می‌کنیم و حال هینس برای نیش همین داستان‌ها را بازگو می‌کند. سه داستان فرعی در قالب اپیزود نهایی آینه سیاه وجود دارد که در همه آن‌ها هینس نقش مهمی داشته و کم‌کم می‌توان نتیجه گرفت که همه تقصیرها گردن خود اوست. در اولین داستان با دکتری به نام داسون آشنا می‌شویم که به پیشنهاد هینس برای آزمایش یک وسیله برای درمان بهتر بیماران روی او جواب مثبت می‌‌دهد. باز هم شاهد یک گجت به اعصاب ما گره‌ می‌خورد هستیم و یک تور مو که تماما از رشته‌های الکتریکی ساخته شده است. داستان اول از این قرار است که داسون با یک جراحی گجت حسی را پشت گوش خود وارد کرده و به وسیله آن تور که بر روی سر بیماران قرار می‌گیرد می‌تواند بهتر متوجه شود که بیماری چیست و دقیقا چطور می‌تواند آن را درمان کند. به وسیله این ابزار که توسط هنیس کار شده بود، داسون به درد کشیدن معتاد می‌شود و نمی‌تواند بدون درد به زندگی خودش ادامه دهد پس درست زمانی که دیگر نمی‌تواند از بیماران درد موردنظر خود را احساس کند رو به خودآزاری آورده و کم‌کم پوست و اندام‌های خود را خونی و پاره می‌کند. سرانجام داسون تبدیل به یک قاتل شده که به وحشتناک‌ترین حالت ممکن می‌خواهد افراد را کشته و درد بسیار زیاد آن‌ها را احساس کند.

در دومین داستان با مردی به نام جک آشنا می‌شویم که در یک تصادف بسیار مضحک همسر خود را تقریبا از دست داده و همسرش کری در کما به سر می‌برد و دوباره هینس وارد ماجرا شده و با یک ابزار دیگر سعی دارد تکنولوژی‌ای را روی این زوج امتحان کند و آن تکنولوژی‌ای است که می‌تواند کری را وارد ذهن جک کند. کری به وسیله چشمان جک می‌توانید محیط واقعی بیرون را دیده و احساس واقعی جک را نیز حس کند و حتی با او حرف بزند. در ابتدا همه‌چیز خوب است تا پای یک زن دیگر به زندگی جک وارد شده و همه‌چیز را خراب می‌کند. آن‌ها به پیش هینس رفته تا راه‌حلی را پیدا کنند و او پیشنهاد می‌دهد که می‌تواند کری را از ذهن جک به یک عروسک منتقل کند که می‌تواند ببیند، احساس کند اما توانایی سخن گفتنش را از دست داده به تنها به دو جمله محدود شده است. در پایان به سراغ داستان سوم می‌رویم که در مورد یک زندانی محکوم به اعدام به نام کلیوت است که هینس از او می‌خواهد که پس از مرگش از ذهن او استفاده کند و در اصل با خانواده او این موضوع را در میان گذشته و به نوعی ذهن کلیتون را خانواده او خریداری می‌کند تا بتواند برای آزمایش خود، یک تصویر سه بعدی هولوگرام از شخصیت کلیتون در آخرین لحظه عمرش را بسازد و در موزه خود از آن استفاده کرده و کلکسیون خود را تکمیل کند. هینس می‌تواند جدا از تصویر دیجیتالی آن احساس و درد آن را هم به صورت واقعی شبیه سازی کنید به این ترتیب بازدیدکنندگان این موزه می‌توانستند با کشیدن اهرم وصل کردن برق به صندلی الکتریکی، تصویر دیجیتالی کلیتون را در حال درد کشیدن تماشا کرده و حتی یک جاکلیدی همراه با تصویر فریاد زدن کلیتون را دریافت کنند!

قبل از رسیدن به پایان بندی این اپیزود مجدد به سراغ ایده های کلی موزه سیاه می‌رویم. از نوع روایت داستان این اپیزود متوجه شدیم که موزه سیاه نمادی از خود سریال آینه سیاه بوده و نیش، شخصیتی همانند ما دارد که وارد این دنیای تاریک شده‌ایم و می‌خواهیم داستان‌سرایی‌های سازنده (چارلی بروکر نویسنده سریال) را ببینیم که برای ما در این اپیزود رولو هینس آنها را برای ما تعریف می‌کند. دقیقا نمی‌دانم چرا چارلی بروکر با این اپیزود قصد دارم کل سریال خودش را زیرسوال ببرد و به شکل بسیار تند به نقد آن بپردازد، اما در واقع تصویری که در دو داستان اول شاهد آن هستیم درست سناریو‌هایی برای ساخت و پخش آینه سیاه است. در داستان اول می‌بینیم که چارلی بروکر با طرح یک وسیله به ما شکل گرفتن تمایلات سادیسمی و مازوخیسمی یک فرد نشان می‌دهد که می‌تواند نمادی از ما تماشاگران باشد که فصل‌ها پشت سر هم به تماشای آن درد و عذاب کشیدن کاراکتر‌های سریال بوده‌ایم. در داستان دوم بیننده‌ای درون مغر یک شخص به تصویر کشیده شده است که به صورت مستقیم نمی‌تواند بر روی دنیای واقعی تاثیر بگذارد اما همه اتفاقات را می‌بیند و احساس می‌کند. خوب این مورد دقیقا مشابه ما تماشاگران است که نشان می‌دهد چگونه از زوایه یک شخصیت داستان را دنبال می‌کنیم در واقع در خط داستاتی جایی نداریم اما صحنه‌های احساسی و یا بیشتر خشن می‌تواند روی ما تاثیر بگذارد بی آنکه کاراکتر اصلی شخصیت برایش اهمیتی داشته باشد. در داستان سوم این ما هستیم که به موزه سیاه می‌آییم و اهرم اتصال برق را می‌کشیم تا درد کشیدن یک نفر را ببینم و لذت ببیریم. ما از تماشای سریال لذت می‌بریم و آن‌ها بر روی هارد خود ذخیره می‌کنیم که شاید دوباره بخواهیم آن‌را تماشا کنیم. این دقیقا مانند همان جا کلیدی است که در سریال به بازدیدکنندگان داده می‌شود.

در پایان نیش هینس را گشته و پدرش که همان زندانی محکوم به اعدام بود را از آن زندان خیالی آزاد کرده و خود هینس را وارد آن می‌کند. و در پایان کل موزه سیاه را به آتش کشیده و سفر خود را ادامه می‌دهد. ما چکار کنیم. از یک طرف به عنوان دنبال کننده سریال چندین فصل را با آن همراه بودیم و حال چارلی بروکر می‌خواهد تلنگری به ما بزند که ما هم تمایلات سادیسمی داریم. آیا واقعا اینطور است؟ ما برای تماشا درد کشیدن و گرفتار شدن آدم‌ها به تماشا آینه سیاه می‌نشینیم یا تماشا تکنولوژی‌هایی که شاید خیلی از ما به آنها فکر هم نکرده باشیم؟ یک دوگانگی به وجود می‌آید که باعث می‌شود نتوانیم دیدگاه چارلی بروکر را به صورت کامل قبول کنیم و با اینکه موزه سیاه پایان بندی بسیار خوبی بر این آنتالوژی بود اما دلیل منطقی و استدلال لازم برای به تصویر کشیدن آن را دارد؟ یکم فکر کنیم..

برای دانلود رایگان فصل چهارم سریال Black Mirror کلیک کنید

به پایان نقد و بررسی قسمت ششم فصل چهارم آینه سیاه (Black Mirror) رسیدیم و به زودی یک جمع‌بندی در سایت متتشر خواهد شد. لطفا برای اطلاع از بروزرسانی‌های سایت عضو کانال تلگرام مجموعه زندگی شوید.

فیسبوک توییتر گوگل + لینکداین تلگرام واتس اپ کلوب

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *